تبليغاتX
جای پای عشق
تقدیم به آنهایی که قدم هایشان را جای پای عشق می گذارند
سلام

به خاطر این غیبت طولانی از همتون عذر می خوام. از اونهایی هم که تو این مدت بهم سر زدن تشکر می کنم. به زودی بر میگردم البته با یه سری تغییرات اساسی توی وبلاگ.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:42  توسط mohamad  | 

 

هر چه بیشتر فضای شاد و مهرآمیزی در مسیر روابط خود با دیگران پدید آورید، روابطی زیباتر، دلپذیرتر و رضایت بخش تر خواهید داشت.

«وین دایر»

 

 

آنکه همنوع خود را دوست دارد همواره این حس را در خود تقویت می کند و آنکه بدخواه همنوع خویش است پیوسته این آتش را در دل می افروزد.

«کنفوسیوس»

 

 

خداوند هیچ شرطی را تحمیل نمی کند، کافیست بخواهید و گام بردارید تا همگی از آب حیات موجود در عشق او سیراب شوید.

«پائولوکوئیلو»

 

 

دوست داشتن حقیقی بدان معناست که عشق بدون هیچ انگیزه خودخواهانه ای بخشیده شود. آن هنگام که از عشق برای لذت استفاده شود، مطمئن باشید دیگر در این میان عشق حقیقی وجود ندارد، بلکه آن انگیزه یک معامله است.

«ویکاس مالکانی»

 

 


ادامه مطالب...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:55  توسط mohamad  | 

 

یادش بخیر

تو بودی و من و قصه دخترک نارنج و ترنج!

من بودم و تو و ذوق زدگی نگاهت وقتی که می شنیدی:

پسرا شیرن ، مثل شمشیرن

دخترا موشن ، مثل خرگوشن!

من و تو بودیم و کوچه و همسایگی و شمشاد...

و حالا

من و تو هستیم و شرم قشنگ یک سلام!

 

 

 

 

نگاه کن

باز برای تو می نویسم

باز تو را از عمق وجودم آگاه می سازم

دلم هوای تو را دارد ، هوای مهربانی هایت را

اما دستانم از تو دور است و چشمانم در حسرت دیدارت اشکبار.

همیشه غم نبودنت و ندیدنت در قلبم سنگینی می کند

ولی همیشه در قلبم جایگاهی عظیم داری

بالاخره روزی به سویت خواهم آمد و دستهای مهربانت را

در دست خواهم گرفت...

 


ادامه مطالب...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:50  توسط mohamad  | 

«سرنوشتم را به دستان تو می سپارم»

تصمیم گیری برایش خیلی سخت شده بود. نمی دونست چه کاری درسته. خیلی وقت بود باهاش حرف می زد و فکر می کرد کاملا اونو میشناسه اما هنوز هم دودل بود. مطمئن نبود که رفتن سر قرار کار درستیه یا نه. چند روز بود که به این موضوع فکر میکرد ولی به نتیجه نمی رسید. آخه تا حالا با هیچکدوم از دوستای اینترنتیش قرار ملاقات نگذاشته بود. اما این بار موضوع کاملا جدی بود. اون بهش قول ازدواج داده بود. باید درست تصمیم می گرفت. صحبت یک عمر زندگی بود.

طبق چیزایی که بهش گفته بود، اون یه پسر 25 ساله، مهندس معدن، با شغل ثابت و حقوق ماهی 400 هزار تومن بود. این می تونست هر کسی رو وسوسه کنه. شرایطش عالی بود. می شد به تشکیل یک زندگی موفق امیدوار بود.هر چقدر که زمان می گذشت به موقع قرارشون نزدیکتر می شد، ولی هنوز تصمیم نگرفته بود که چی کار می خواد بکنه. بالاخره یه فکری توی ذهنش جرقه زد. باید سرنوشت خودش رو به بهترین کس که می شناخت واگذار میکرد. رفت توی اتاق و در رو بست. نشست رو به قبله و شروع کرد با خدای خودش به حرف زدن: « خدایا تو قابل اعمادترین فرد زندگیم هستی، می خوام خودم و سرنوشتم رو در اختیارت قرار بدم، می خوام خودمو به خودت بسپرم، می خوام ازت خواهش کنم که کمکم کنی، اگه می دونی که خیر من توی رفتن سر این قراره کمکم کن، و اگه خیرم توی نرفتنه جلومو بگیر و اجازه رفتن بهم نده».

خیلی سبک و راحت شده بود. خیالش راحت بود که خدا هواشو داره و نمیذاره به دردسر بیفته.

لباساشو پوشید و ملایم ترین عطری که داشت به خودش زد. آماده رفتن بود ، کفشاشو پوشید. داشت از پله ها پایین می رفت که یک دفعه، «آخ پام،آی ی ی پام. مامان کمکم کن، فکر کنم پام پیچ خورده، منو ببر خونه»

مدیر کافی شاپ از این که این مرد اینهمه مدت اونجا نشسته تعجب کرده بود، حدود 2 ساعت می شد که اونجا بود، با دسته گلی که حالا دیگه داشت پژمرده می شد.

یه گوشه ی دیگه ی همون شهر، یه دختر از مامانش پرسید « مامان، بابا خیلی بده، من دو هفته منتظز امروز بودم تا منو ببره سینما، پس چرا به قولش عمل نکرد؟»

و مادر در جواب دخترش گفت: « نه دخترم، بابا مرد خوبیه، ولی امروز از شرکت بهش زنگ زدن و گفتن باید بره اونجا، یه جلسه ی اضطراری بود.»

«ابوذر سرگلذهی»

 

 

 

 

«عشق واقعی!»

مثبت بودنشون با رنگ هایی که تازه عوض کرده بودن بیشتر تو ذوق میزد.

می گفتن عاشقیم و به رسم عاشقای این روزگار ، دست در دست هم خیابون رو متر می کردن. ولی نمی دونم چرا وقتی صدای آمبولانسو از دور شنیدن ، این فقط دختره بود که با چهره ای برافروخته تنها توی پیاده رو ایستاده بود!

 


ادامه مطالب...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:45  توسط mohamad  | 

«عبور لحظه ها»

حس و حال عاشقی وقتی که غوغا می کند

آتــشی از زخمهـــای کـــهنه بـر پـــا می کند

در میــان خــواب و رویــــا باز می بینم تــــو را

رد پــایـت را دلــــم در خــویش پیـــدا می کند

بـــاز هم آن لـحن خــــاموش و نگـــــاه آشنـا

عشـــق را در گــوش من انگـار نجـوا می کند

بـــا تمـــام اشتیـــاقت دوستـــم داری ولـــی

چشم تو زیبـایی ام را خوب حاشــا می کند!

الـتهـــاب بی تــو بـودن در عبـــور لحظـه هـــا

بغــض سنگیـن مــرا در سینــه ام وا می کند

یک غزل می خواهم از تو،یک تبسم،یک نگـاه

چشم هـای تـو ولی امــروز و فـــردا می کند

«الف.الف»

 

 

 

«فال قهوه»

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد

لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد

روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا

چرا از اون ور ابرا دیگه بیرون نمیاد

نیّتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف

عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد

منو کشتی تو با اون خنجر دوریت اجبه

چرا از این دل دیوونه یکم خون نمیاد

مگه تو بی خبری مومو پریشون می کنم

دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد

دلت از بس که سفیده و لطیفه مثل برف

از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد

تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی

درارو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد

صدای بارون قشنگه به شیشه که می خوره

اما با غم نجیب روی ناودون نمیاد

دو سه بار واست نوشتم مثل آینه می مونی

تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد

عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز

یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمیاد

نمی گه کسی واسه مرمتش فکری کنیم

هیچ کسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد

زندگی بازی شطرنجه و من منتظرم

طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد

گاهی وقتا اینقدر آب و هوام ابری می شه

که قدر اشکای من از رود کارون نمیاد

گاهی با خودم می گم شاید می خواد ذوق بکنم

اما معلومه بخواد بیاد که پنهون نمیاد

اونکه برای دیدنش ستاره میشمری اهل نازه

پس با یه خواهش آسون نمیاد

توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود

مثلا چون تشنه اند یاسای گلدون نمیاد

لااقل کاش راستشو برای من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد

«مریم حیدرزاده»

 


ادامه مطالب...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:40  توسط mohamad  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:35  توسط mohamad  | 

امیدوارم از این که چند دقیقه ای وقتتون رو صرف نگاه کردن این وبلاگ کردید پشیمون نشده باشید! این وبلاگ تقریبا هر هفته به روز می شه خوشحال می شم باز هم بهم سر بزنید . در ضمن در صورت تمایل می تونید مطالبتون رو در قسمت نظر خواهی واسم بفرستید تا با اسم خودتون تو این وبلاگ نوشته بشه. منتظرتون هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 19:0  توسط mohamad  |